جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه میرسد."
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردي که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد."
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
خیلیها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شدهاند. خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمیدانند و دايم با آنها کلنجار میروند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجتها و جدلهای افراد خانواده دارد. خیلیها وقتی در شرکت یا موسسهای کار میکنند سعی دارند تکخوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه میدارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم میکنند که فرد اصلا متوجه نمیشود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کلهشقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم میپاشد و گردوها روی زمین ولو میشوند و هر کدام به سویی میروند، تازه میفهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیینکننده بوده است.
شاگردانی که کلاس درس را به بهانههای مختلف تعطیل میکنند و اجازه تشکیل مرتب و منظم کلاس را نمیدهند از این نکته کلیدی غافلند که بدون کلاس درس و بدون برگزاری امتحانات دیگر مدرسه و دانش آموختن بیمعنا میشود و سبد که از دست رفت هر شاگرد گردویی است که زیر سنگی میغلتد و از بین میرود.
بیايید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصتها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بیجهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصلکاری را از دست ندهیم.
حتما داستان آن نگهبانی را شنیدهاید که میدید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت ساحل به آن سمت ساحل میبرد و نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی میکرد چیزی جز خاک و شن بیارزش پیدا نمیکرد. چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: "تو اکنون زن بسیار ثروتمندی هستی و من در تعجبم که چگونه با جابهجا کردن خاک و شن بیارزش موفق شدی این همه ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟"
و پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: "من خاک و شن جابهجا نمیکردم! من موتور قایق خرید و فروش میکردم. در قایقم شن و خاک میریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل از تحویل به مشتری امتحان کنم!"
سخن سردبير مجله موفقيت
شايد انگشت اشاره مان شكسته است؟!
نقل است مريضي است با حالتي زار و درمانده نزد طبيب رفت و به او گفت كه بيماري عجيبي به جانش افتاده و هر جاي بدنش را كه فشار مي دهد دردي عظيم و جانكاه او را فرامي گيرد و اين درد آنقدر زياد است كه به گريه مي افتد. نمي داند دچار چه نفريني شده است كه همه قسمت هاي سالم بدنش ناگهان به اين روز افتاده اند.
طبيب با تعجب گفت : "اين غير ممكن است كه همه بخش هاي سالم بدن ناگهان از كار بيفتند." مريض با قيافه حق به جانبي گفت: "ببينيد حتي وقتي لاله گوشم را هم فشار مي دهم باز همان درد جانگداز فرامي رسد و مرا عذاب مي دهد!"
طبيب كمي بيمار را معاينه كرد و سپس با خنده گفت : " شما همه جاي بدنتان سالم است. مشكل شما اين است كه انگشت اشاره دست شما شكسته و به همين دليل هر وقت آن را روي بخشي از بدن خود ، هر جايي كه باشد قرار مي دهيد درد شديدي را حس مي كنيد. اي كاش به جاي اينكه به جان بدن خود بيفتيد ، انگشت خود را روي سنگ و خاك و در و ديوار مي گذاشتيد. فوراً مي فهميديد كه مشكل در كجاست و بي جهت به بخش هاي سالم بدن خود شك نمي كرديد."
پيام پنهان در اين لطيفه آنقدر روشن است كه جاي هيچ توضيح اضافه اي باقي نمي ماند. فقط كافي است به اطراف خود نگاه كنيد و به آدم هايي كه انسان هاي سالم و پاكدامن را بيمار و ناپاك مي دانند و به هر جا دست مي زنند نشان از بيماري و ناپاكي را آن جا مي بينند دقت كنيد ، انگشت اشاره شكسته اين افراد را به خوبي خواهيد ديد. اين بيماري آنقدر شايع است كه ديگر نيازي به توضيح بيشتر نيست و به همين خاطر به سراغ حكايت دوم مي رويم :
نقل مي كنند مردي از ضعف شنوايي همسرش شاكي بود. يكي از دوستان صميمي اش متخصص گوش بود. برايش نامه اي نوشت و قضيه نيمه كر بودن همسرش را براي او توضيح داد و سپس از او راه چاره خواست كه بفهمد ميزان ضعف شنوايي همسرش چقدر است تا بتواند بر اساس آن براي درمان همسر بيچاره اش چاره اي بينديشد؟"
دوستش آهسته در گوشش گفت : "وقتي همسرت مشغوت كار است از فاصله دور از او سوالي بپرس و اگر جوابي نگرفتي فاصله ات را آنقدر با او كم كن كه او جواب دهد. همان فاصله حد شنوايي همسرت است."
مرد بلافاصله به اشپزخانه رفت و ديد همسرش مشغول آشپزي است. از در آشپزخانه با صداي بلند گفت : "امروز ناهار چي داريم ؟" جوابي نيامد.
فاصله اش را با همسرش كم كرد و دوباره پرسيد: "امروز ناهار چي داريم؟" باز هم جوابي نيامد. به همين ترتيب هر چه فاصله را كم كرد باز هم جوابي نيامد تا اينكه كنار همسرش ايستاد و با صداي بلند گفت: "امروز ناهار چي داريم؟"
آنگاه صداي همسرش را شنيد كه مي گويد: "ده بار است كه از همان در تا اينجا برايت فرياد مي زنم كه امروز ناهار پيتزا داريم. تو را به خدا فكري به حال گوش ضعيفت بكن!"
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد روز ها و هفته ها سپری شد .
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون
از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟
پرستار پاسخ داد :شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند
یکی از اهالی بومی مکزیک در ساحل قدم میزد و مدام خم میشد و چیزی را از زمین برمیداشت و به درون دریا پرتاب میکرد . وقتی به نزدیکش رسیدیم متوجه شدیم که او هر بار خم شدن یکی از ستاره های دریائی را که با امواج به ساحل رانده شده اند ، از روی زمین برداشته و به درون دریا پرتاب میکند .
کمی از کارش متحیر و سردرگم شدیم ، پرسییم : " میبخشید آقا ، شما اینجا مشغول چه کاری هستین ؟ "
پاسخ داد : " دارم ستاره های دریائی را دوباره به دریا برمیگردانم ، میبنید که امواج دراین وقت از سال خیلی آرام هستند و همین امر باعث رانده شدنشان به سمت ساحل میشه ، اگر من این ستاره ها رو بدریا برنگردونم ، همشون بخاطر کمبود اکسیژن تلف میشن "
یکی از دوستانمان با تعجب گفت : " اما هزاران ستاره دریائی اینجا وجود دارند که الان وضعشون به همین منواله ، و مسلما شما وقتش رو پیدا نمیکنین که همشون رو برگردونین ، تازه صدها ساحل دیگه هم در این کشوروجود داره که داره همین اتفاق درشون میفته !"
بعدش ادامه داد : " فکر نمیکنین این کار شما فرقی به حال این موجودات نداره ؟ "
مرد بومی لبخند زنان و در حالی که خم شده بود یکی دیگه از ستاره ها رو برمیداشت و اونو به سمت دریا پرتاپ میکرد پاسخ داد :
" قطعا به حال این یکی که فرق میکنه ! "
روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .
اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد . لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند .
اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : " قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید . "
وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود .
مرد جوان به تمسخر گفت : " تو به این میگوئی زیبا ؟ "
پیرمرد پاسخ داد : " آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم ! "
جوان با حالت تعجب پرسید : " میشه محاسن اون قلب رو به ما شرح بدی ؟ "
پیر مرد پاسخ داد :
" این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است "
" سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است "
" و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند . "
اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد .
* * *
در پناه لطف بیکران خداوند مهربون
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
|
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و ... |
|
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است دسته اول |
بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر
تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،
دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام
و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند،
و به دریا فرو می ریزند!
مشت هایم را سخت تر می فشارم
تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،
شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند
و من اشكی چند از
دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا،
چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم،
یا می پنداریم كه می بینیم!
چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟
اثري از ادگار آلن پو